پس کدامیک از نعمت هایت را ای معبودم بشمارم به عدد و ذکر کنم
یا کدامیک از عطاهای تو را به پا خیزم و شکـرش کنم
آنچه را گرداندی و دفع کردی از من ای خدا از رنج و گرفتاری و زیان
بیشتر است از آنچه ظاهر شد برای من از سلامتی و نعمت و خوشی
اینکه اگر کوشش کنم و جدیت کنم در طول زمان ها
و سالیان دراز اگر عمر کنم
هرگز نتوانم که ادا کنم شکر یکی از نعمت هایت را
نعمت هایت را از من مگیر و به غیر خود مرا واگذار مکن
معبودم، مرا به که واگذار میکنی؟
به نزدیکی که با من قطع رابطه کند
یا به دوری که با من خشونت و ترشرویی کند
یا آنان که ضعف و ناتوانی مرا خواهند
حال آنکه تویی پروردگارم
ای ذخیره ی من در سختی و شدتم
ای همراه و یاور من در تنهائیم
ای فریادرس من در رنج و گرفتاریم
ای سرور و سر پرست من در نعمتم
ای معبود من..

خانه زهرا(س) در سكوت فرو رفته بود، فاطمه نگاهی به «اسماء بنت عمیس» انداخت و فرمود: اسماء! وسیله ای كه با آن پیكر زنان را تا نزدیك قبر حمل می كنند، را دوست ندارم. اینان فقط پارچه ای بر پیكر زن می اندازند. اینگونه قامت زن مشخص می شود. «اسماء عرض كرد: ای دختر رسول خدا(ص) آیا چیزی نشانتان بدهم كه خود در دیار حبشه آن را دیدم سپس تعدادی چوب تر آورد و آن را خم كرد. و آنگاه پارچه ای بر آن افكند. لبخندی بر لبان زهرای اطهر نشست و فرمود : این وسیله خوبی است كه با آن جنازه زن از مرد مشخص نمی شود. ساعتی گذشت ، لحظات آخر بود، اشك در چشمان علی بن ابیطالب(ع) حلقه زد. فاطمه(س) لب به سخن گشود: ای پسر عمو! مرگ من فرا رسیده است. در اندك زمان كوتاهی به پدرم می پیوندم، من تو را با چیزهایی كه در دل دارم، وصیت می كنم. ای پسر عمو! تو مرا دروغگو و خیانكار نیافتی و از زمانی كه با من معاشرت داشتی، من با تو مخالفت نكردم. امیر المؤمنین(ع) بغضش را فرو خورد: ای دختر رسول خدا(ص) ! هر چه دوست داری به من وصیت كن. پناه می برم به خدا زیرا تو در نزد خدا داناتر، نكوكارتر و پرهیزكارتر و گرامی تر هستی. به راستی جدایی و رفتن تو از پیش من سخت است. اما كاری است كه از آن هیچ چاره ای نیست از نظر من دردناكترین...تلخ ترین، فاجعه بارترین و اندوه بارترین مصیبت خدا همین مصیبت است كه از پس آن هیچ تسلیتی نیست.... هر چه می خواهی بر من وصیت كن، اگر مرا وفادار می بینی و من هر آنچه كه تو بفرمایی اجرا خواهم كرد. سوگند به خدا كه داغ مصیبت رسول خدا(ص) بار دیگر بر من تازه گشت. فاطمه فرمود: خدا به جای من تو را پاداش نیك دهد: 1- بعد ازمن با امامه دختر خواهرم(زینب) ازدواج كن. زیرا او فرزندانم را دوست دارد. 2- تابوت مخصوصی برای حمل پیكرم حاضر كن. 3- هیچ كس از افرادی كه نسبت به آنها خشمگین بودم بر جنازه ام حاضر نشوند، و بر پیكرم نماز نخوانند، و مرا شبانه به خاك بسپار تا مزارم پنهان باشد. 4- مرا با حنوط باقی از مانده از پدرم حنوط كن. 5- مرا در جامه ام غسل دهید. [فاطمه (س) قبل از شهادت، خود غسل كرده بود، و جامه های نظیف پوشیده بود.] . 6- به زنان پیامبر و زنان بنی هاشم هر كدام چهل درهم بدهید. (1)
فاطمه به شهادت رسید، و علی (ع) شبانه بر او نماز گذارد. سپس به همراه عمار، ابوذر، سلمان، عباس، مقداد و عقیل و فرزندانش صبح پیكر زهرا (س) را به همراه عطر گلهای یاس به خاك سپرد . شیعیان معتقدند كه امیرالمؤمنین حضرت را در بقیع یا مسجد پیامبر(ص) و یا در خانه خود به خاك سپرده است.
...................
1- به روایتی
شب عاشورا بود ، عاشورای سال 49؛ گفتم بروم به مجلس روضه ای ، از همین روضه ها که همه جا هست و صدایش از هر کوچه و خانه امشب بلند است. دیدم، ایمان وتعصب من به عظمت حسین و کار حسین بیش از آن است که بتوانم آن همه تحقیر ها را بشنوم و تحمل کنم. منصرف شدم.
اما شب عاشورا بود شهر یکپارچه روضه بود وخانه یکپارچه سکوت و درد، چه می توانستم کرد؟ از خودم توانستم منصرف شوم، از روضه توانستم منصرف شوم ،اما چگونه می توانمستم خود را از عاشورا منصرف کنم؟
نامه ام را که به دوستم نوشته بودم - دوستی که هرگاه روزگار عاجزم میکرد و رنج به نالیدنم وا می داشت، به پناه او می رفتم - برگرفتم ، گفتم در این تنهایی درد و این شب سوگ ، بنشینم و با خود سوگواری کنم، مگر نمی شود تنها عزاداری کرد؟ نشستم و روضه ای برای دل خویش نوشتم ، آنچه را در نامه ی او برای خود نوشته بودم و تصور غربت و رنج خودم بود، تصحیح کردم تا تصویر غربت و رنج حسین گرد.
... پیش چشمم را پرده ای از خون پوشیده است.
در میان هیاهوی مکرر و خاطره انگیز
” دود داغ و سوزنده ای از اعماق درونم بر سرم بالا می آید و چشمانم را می سوزاند، شرم و شکنجه سخت آزارم می دهد، که: «هستم»، که «زندگی می کنم».... “
دجله و فرات، این دو خصم خویشاوندی که هفت هزار سال، گام به گام با تاریخ همسفرند، غریو و غوغای تازه ای برپا است:
صحرای سوزانی را می نگرم، با آسمانی به رنگ شرم، و خورشیدی کبود و گدازان، و هوایی آتش ریز، و دریای رملی که افق در افق گسترده است، و جویباری کف آلود از خون تازه ای که می جوشد و گام به گام، همسفر فرات زلال است.
می ترسم در سیمای بزرگ و نیرومند او بنگرم، او که قربانی این همه زشتی و جهلاست.به پاهایش می نگرم که همچنان استوار و صبور ایستاده و این تن صدها ضربه را بپاداشته است
و شمشیرها از همه سو برکشیده، و تیرها از همه جا رها، و خیمه ها آتش زده و رجاله در اندیشه غارت، و کینه ها زبانه کشیده و دشمن همه جا در کمین، و دوست بازیچه دشمن و هوا تفتیده و غربت سنگین و دشمن شوره زاری بی حاصل و شن ها داغ و تشنگی جان گزا و دجله سیاه، هار و حمله ور و فرات سرخ، مرز کین و مرگ در اشغال «خصومت جاری» و ...
می ترسم در سیمای بزرگ و نیرومند او بنگرم، او که قربانی این همه زشتی و جهل است. به پاهایش می نگرم که همچنان استوار و صبور ایستاده و این تن صدها ضربه را بپاداشته است. ترسان و مرتعش از هیجان، نگاهم را بر روی چکمه ها و دامن ردایش بالا می برم:
اینک دو دست فرو افتاده اش، دستی بر شمشیری که به نشانه شکست انسان، فرو می افتد، اما پنجه های خشمگینش، با تعصبی بی حاصل می کوشد، تا هنوز هم نگاهش دارد... جای انگشتان خونین بر قبضه شمشیری که دیگر ...
... افتاد! و دست دیگرش، همچنان بلاتکلیف.
نگاهم را بالاتر میکشانم: از روزنه های زره خون بیرون می زند و بخار غلیظی که خورشید صحرا میمکد تا هر روز، صبح و شام، به انسان نشان دهد و جهان را خبر کند.
نگاهم را بالاتر میکشانم: گردنی که، همچون قله حرا، از کوهی روییده و ضربات بی امان همه تاریخ بر آن فرود
” چقدر تحمل ناپذیز است دیدن این همه درد، این همه فاجعه، در یک سیما، سیمایی که تمامی رنج انسان را در سرگذشت زندگی مظلومش حکایت می کند... “
آمده است. به سختی هولناکی کوفته و مجروح است، اما خم نشده است. نگاهم را از رشته های خونی که بر آن جاری است باز هم بالاتر می کشانم: ناگهان چتری از دود و بخار! همچون توده انبوه خاکستری که از یک انفجار در فضا میماند و ... دیگر هیچ !
پنجه ای قلبم را وحشیانه در مشت میفشرد، دندان هایی به غیظ در جگرم فرو میرود، دود داغ و سوزنده ای از اعماق درونم بر سرم بالا می آید و چشمانم را می سوزاند، شرم و شکنجه سخت آزارم می دهد، که: «هستم»، که «زندگی می کنم».
این همه «بیچاره بودن» و بار «بودن» این همه سنگین! اشک امانم نمی دهد؛ نمی توانم ببینم. پیش چشمم را پرده ای از اشک پوشیده است.در برابرم، همه چیز در ابهامی از خون و خاکستر می لرزد، اما همچنان با انتظاری از عشق و شرم، خیره می نگرم؛
شبحی را در قلب این ابر و دود باز می یابم، طرح گنگ و نامشخص یک چهره خاموش، چهره پرومته، رب النوعی اساطیری که اکنون حقیقت یافته است. هیجان و اشتیاق چشمانم را خشک میکند. غبار ابهام تیره ای که در موج اشک من می لرزد، کنارتر میرود . روشن تر می شود و خطوط چهره خواناتر.
هم اکنون سیمای خدایی او را خواهم دید؟ چقدر تحمل ناپذیز است دیدن این همه درد، این همه فاجعه، در یک سیما، سیمایی که تمامی رنج انسان را در سرگذشت زندگی مظلومش حکایت می کند. سیمایی که ... چه بگویم؟
مفتی اعظم اسلام او را به نام یک «خارجی عاصی بر دین الله و رافض سنت محمد» محکوم کرده و به مرگش فتوی داده است. و شمشیرها از همه سو برکشیده، و تیرها از همه جا رها، و خیمه ها آتش زده و رجاله در اندیشه غارت، و کینه ها زبانه کشیده و دشمن همه جا در کمین، و دوست بازیچه دشمن و هوا تفتیده و غربت سنگین و دشمن شوره زاری بی حاصل و شن ها داغ و تشنگی جان گزا و دجله سیاه،
” با تمام نیــــــــاز می پرسم؛ غرقه در اشک و درد: «این مرد کیست»؟ «دردش چیست»؟ این تنها وارث تاریخ انسان، وارث پرچم سرخ زمان، تنها چرا؟... “
هار و حمله ور و فرات سرخ، مرز کین و مرگ در اشغال «خصومت جاری» و...
در پیرامونش، جز اجساد گرمی که در خون خویش خفته اند، کسی از او دفاع نمی کند. همچون تندیس غربت و تنهایی و رنج، از موج خون، در صحرا، قامت کشیده و همچنان، بر رهگذر تاریخ ایستاده است.
نه باز می گردد،
که : به کجا؟
نه پیش می رود،
که : چگونه؟
نه می جنگد،
که : با چه؟
نه سخن می گوید،
که : با که؟
و نه می نشیند،
که : هرگز !
ایستاده است و تمامی جهادش اینکه ... نیفتد
همچون سندانی در زیر ضربه های دشمن و دوست، در زیر چکش تمامی خداوندان سه گانه زمین(خسرو و دهگان و موبد – زور و زر و تزویر – سیاست و اقتصاد و مذهب)، در طول تاریخ، از آدم تا ... خودش! به سیمای شگفتش دوباره چشم می دوزم، در نگاه این بنده خویش می نگرد، خاموش و آشنا؛ با نگاهی که جز غم نیست. همچنان ساکت می ماند.
نمی توانم تحمل کنم؛سنگین است؛ تمامی «بودن»م را در خود می شکند و خرد می کند. می گریزم. اما می ترسم تنها بمانم، تنها با خودم، تحمل خویش نیز سخت شرم آور و شکنجه آمیز است. به کوچه می گریزم، تا در سیاهی جمعیت گم شوم. در هیاهوی شهر، صدای سرزنش خویش را نشنوم.
خلق بسیاری انبوه شده اند و شهر، آشفته و پرخروش می گرید، عربده ها و ضجه ها و عَلم و عَماری و «صلیب جریده» و تیغ و زنجیری که دیوانه وار بر سر و روی و پشت و پهلوی خود می زنند، و مردانی با رداهای بلند و....... د
عمامه پیغمبر بر سر و....... آه ! ... باز همان چهره های تکراری تاریخ! غمگین و سیاه پوش، همه جا پیشاپیش خلایق!
تنها و آواره به هر سو می دوم، گوشه آستین این را می گیرم، دامن ردای او را می چســــبم، می پرسم، با تمام نیــــــــاز می پرسم؛ غرقه در اشک و درد: «این مرد کیست»؟ «دردش چیست»؟ این تنها وارث تاریخ انسان، وارث پرچم سرخ زمان، تنها چرا؟ چه کرده است؟ چه کشیده است؟ به من بگویید: نامش چیست؟
هیچ کس پاسخم را نمی گوید!
پیش چشمم را پرده ای از اشک پوشیده است
...حسین وارث آدم، دکتر علی شریعتی...

یکی از جنبه های اعجاز قرآن، اعداد است که بدون تردید اندکی تعمق درباره آن می تواند هر انسانی را متعجب سازد. بدون شک تکرار برابر برخی از واژه ها در آیات قرآن تصادفی نبوده است بلکه می توان آن را از آیات و نشانه های الهی برشمرد.
اگرچه به این دنیا و دنیای پس از مرگ در سوره های مختلف اشاره شده است، اما هر دوی آن ها به تعداد مساوی و ۱۱۵ بار در قرآن آورده شده اند.
فرشتگان و شیاطین واژه هایی هستند که در مجموع ۶۸ بار در قرآن به هریک از آن ها اشاره شده است. واژه بخشش و مشتقات آن ۲۳۴ بار در قرآن آورده شده که دو برابر تعداد دفعاتی است که در آیات قرآن به واژه تنبیه و مجازات و مشتقات آن اشاره شده است. این نشان دهنده ی بخشش و سخاوت خداوند نسبت به بندگانش است.
جالب است بدانید اگر در آیات قرآنی واژه ماه را جست و جو کنید، متوجه میشوید که این واژه ها تنها ۱۲ بار آورده شده و این در حالی است که ۳۶۵ بار به واژه روز اشاره شده است.
پنهان نیست بر او پدید امده ها
و ضایع نشود در نزد او سپرده ها
پاداش دهنده ی هر عمل کننده است
و اصلاح کند و فـراهم کند امور هـر قناعت کننده را
و رحم کننده به هر تضرع کننده است
و فرود آورنده ی نفع هاست از آسمان
و اوست شنونده ی دعاها و دفع کننده ی گرفتاری ها و غم ها
و بالا برنده ی درجات و مقام ها و سرکوب کننده ی زورگویان
و نیست هیچ چیز برا بر و هم عدل او
و اوست شنوای بینا و با لطف و آگاه
و اوست بـر هـر چیزی توانا..
از اینکه "دروغ" که از گناهان کبیره است را مرتکب شدم.
از اینکه قاه قاه خندیدم و سختی آخرت را فراموش کردم.
از اینکه در راهت سستی و تنبلی کردم.
از اینکه عفن زبانم را به لغات بیهوده آلوده کردم.
از اینکه منتظر بودم تا دیگران به من سلام کنند.
از اینکه حق والدینم را ادا نکردم.
از اینکه همواره خشم من بر عقلم غلبه داشت.
از اینکه چشمم گاه به ناپاکی الوده شد.
از اینکه ایمانم به بنده ات بیشتر از ایمانم به تو بود.
از اینکه منتظر تعریف و تمجید دیگران بودم،غافل از اینکه تو بهتر از دیگران می نویسی و بیناترین ناظرین هستی.
از اینکه غیبت دوستانم را کردند و من از ته قلب خوشحال شدم.
از اینکه مبالغه در حرف زدن کردم و چیزی را بزرگتر از آنچه بود نشان دادم.
از اینکه ملاک بزرگی را مقام،پول،تحصیلات،زیبایی،کلام و ... قرار دادم.
از اینکه نماز را بی معنی خواندم و حواسم جای دیگری بود،در نتیجه دچار شک در نماز شدم.
از اینکه " شاید امروز آخرین روز عمر من باشد" را در کارهایم دخالت ندادم.
از اینکه به جای آنکه نشاط جوانی را صرف عبادت و زندگی کنم،خرج هوای نفس و کارهای بیهوده کردم.
از اینکه دو بال پرواز و تقرب را،یعنی صبر بر طاعن و کناره گیری از معصیت را فراموش کردم.
از اینکه از "دعا" که مغز عبادت، و سلاح مومن و کلید رحمت است غافل شدم.
از اینکه معیار دوستیم بر اساس تقوا نبود بلکه بر اساس دارایی دنیوی بود.
ببخش از اینکه به "روزه" واقعی که همان دوری از محارم است بی توجه بودم(حدیث)
از برای هر گناهی که مرا از آن نهی کردی و من مخالفت نمودم، و یا آن را برایم زشت شمردی و من آنرا برای خود زینت دادم.(کتاب 70 استغفار از امیرالمومنین(ع) )
از برای هر گناهی که در ارتکاب آن قطع روزی و رد شدن دعا،و پی در پی آمدن بلا،و روی آوردن ناراحتی ها و مضاعف شدن غم می شود.(کتاب 70 استغفار)
از برای اینکه...
از برای اینکه...
.
.
.
پروردگارا مرا ببخش بخاطر تمامی گناهانم که تو خود رحیم و رحمانی...

میلاد امام حسن مجتبی (ع) مبارکباد
قطره دلش دريا ميخواست. خيلي وقت بود كه به خدا گفته بود.
هر بار خدا ميگفت: از قطره تا دريا راهیست طولاني . راهي از رنج و عشق و صبوري. هر قطره را لياقت دريا نيست.
قطره عبور كرد و گذشت. قطره پشت سر گذاشت.
قطره ايستاد و منجمد شد. قطره روان شد و راه افتاد. قطره از دست داد و به آسمان رفت. و هر بار چيزي از رنج و عشق و صبوري آموخت.
تا روزي كه خدا گفت: امروز روز توست. روز دريا شدن. خدا قطره را به دريا رساند. قطره طعم دريا را چشيد. طعم دريا شدن را. اما...
روزي قطره به خدا گفت: از دريا بزرگتر، آري از دريا بزرگتر هم هست؟
خدا گفت: هست.
قطره گفت: پس من آن را ميخواهم. بزرگترين را. بينهايت را.
خدا قطره را برداشت و در قلب آدم گذاشت و گفت: اينجا بينهايت است.
آدم عاشق بود. دنبال كلمهاي ميگشت تا عشق را توي آن بريزد. اما هيچ كلمهاي توان سنگيني عشق را نداشت. آدم همه عشقش را توي يك قطره ريخت. قطره از قلب عاشق عبور كرد. و وقتي كه قطره از چشم عاشق چكيد، خدا گفت: حالا تو بينهايتي، چون كه عكس من در اشك عاشق است.
...عرفان نظرآهاري...

نور را پيموديم دشت طلا را درنوشتيم
افسانه را چيديم و پلاسيده فكنديم
كنار شن زار آفتابي سايه بار ما را نواخت
درنگي كرديم
بر لب رود پهناور رمز
روياها را سر بريديم
ابري رسيد و ما ديده فرو بستيم
ظلمت شكافت زهره را ديديم و به ستيغ برآمديم
آذرخشي فرود آ‚د و ما را در نيايش فرو ديد
لرزان گريستيم خندان گريستيم
رگباري فرو كوفت : از در همدلي بوديم
سياهي رفت سر به آبي آسمان سوديم در خور آسمان ها شديم
سايه را به دره رها كرديم لبخند را به فراخناي تهي فشانديم
سكوت ما به هم پيوست و ما ما شديم
تنهايي ما تا دشت طلا دامن كشيد
آفتاب از چهره ما ترسيد
دريافتيم و خنده زديم
نهفتيم و سوختيم
هر چه بهم تر تنهاتر
از ستيغ جداشديم
من به خاك آمدم و
بنده شدم
تو بالا رفتي و خدا شدي
...سهراب سپهری...

حمد و ستایش مخصوص آن خداوندی است که
نیست برای قضا و قدر و برای امرش دفع کننده ای
و نیست برای عطا و بخشش اش مانعی
ونیست مانند آفرینشش آفرینش و مانند خلقت او آفریننده ای
و اوست بخشنده ی وسعت دهنده..
چه شبی است!
چه لحظه های سبک و مهربان و لطیفی،
گویی در فضایی پر از شراب،نفس می زنم.
گویی در زیر باران نرم فرشتگان نشسته ام.
می بارد و می بارد و هر لحظه بیشتر نیرو می گیرد.
هر قطره اش فرشته ای است که از آسمان بر سرم فرود می آید.
چه می دانم؟
خداست که دارد یک ریز،غزل می سراید،
غزل های عاشقانه ی مهربان و پر از نوازش.
هر قطره ی این باران،
کلمه ای از آن سروده هاست.
دکتر علی شریعتی


